تبلیغات
باید دویـــــــد تا ته بودن

باید دویـــــــد تا ته بودن

امام علی (ع): اندیشیدن به خوبیها، آدمی را به انجام دادن آن برمی‌انگیزاند.

خانم یا آقای شانزدهم اردیبهشت
یا عالی!

در دعای ششم صحیفه سجادیه آمده است: «و این روز حادث و جدید است و بر ما شاهد و گواهی حاضر. اگر ما در این روز نیکی کنیم به ستایش و تحسین از ما وداع می‌کند و اگر بدی کنیم با مذمت و نکوهش از ما فارق می‌شود.»

نگاه جالبی بود. اینکه فکر کنیم هر روز یک شخصیت است. با سپیده دم به ما سلام می‌کند و تا سپیده دم بعد کنار ماست. شاید هم دو نفر باشند یکی تا غروب آفتاب و دیگری از غروب تا سپیده دم بعد. هر چه هست این آقا یا خانم مثل یک دوست یا یک همسفر تکرارنشدنی چند ساعتی همراه ماست و ما تمام لحظاتمان را با او می‌گذرانیم. ما با رفتار و اعمالمان در طی این همراهی می‌توانیم خاطرات خوبی برای او ثبت کنیم و یا در حالی که غمگین است ترکش کنیم. به اندازه تمام روزهای عمرمان این موجودات آمده‌اند و رفته‌اند و باز هم خواهند آمد و خواهند رفت.
داشتم فکر می‌کردم روزها چگونه مرا یاد خواهند کرد. بعضی‌ها را که مطمئنم خواهد گفت: «رفتیم همش خواب بود! »
نمی‌دانم در ذهن چند تا از آنها به نیکی یاد خواهم شد! نکند هیچ کدام...


بیرون از متن
عید مبعث مبارک. امیدوارم خدا کمکون کنه که در مسیر پیامبر مهربانی و رحمت للعالمین (ص) قدم برداریم.



شانزدهم اردیبهشت 95 || ساعت 18:31 || بندانگشتی

نظرات

حساسیت فصلی و قرص تاریخ مصرف گذشته
یا محیط!

وقتی مدت زیادی از خانه بیرون نروی و بعد در فصل گرده‌افشانی گیاهان هوس نشستن در فضای آزاد را داشته باشی، بدنت متعجب می‌شود و با رد شدن هر گرده‌ای واکنش نشان می‌دهد. پیش‌ترها دچار حساسیت فصلی نمی‌شدم اما جدیدا که دفعات بیرون رفتنم کمتر است، بسیار تشدید شده است.
چند روز پیش، تولد یکی از دوستانم بود و چند وقتی هم بود که نتوانسته بودیم همدیگر را ببینیم. به همین خاطر، تصمیم گرفتم که روز قبل از تولدش خودم را زور کنم که به دانشگاه بروم؛ هم برای دیدار و هم تبریک تولد. پیام دادم که آن ساعت در دانشگاه باشد و کلاس هم نداشته باشد. هدیه کوچکی تهیه کردم و سر راه هم از راننده تاکسی خواستم که یک جعبه شیرینی برایم بخرد و به دانشگاه رفتم.
در یکی از شبه پارک‌های دانشگاه نشستیم. هنوز از ماچ و بوسه اولیه نگذشته بود که ریزش اشک و آب بینی شروع شد و من تقریبا در تمام مدت حرف زدن اشک‌ریزان و فین فینو و هپچو هپچو بودم و تمام دستمال کاغذی‌های موجود در کیفم به مصرف رسید. ضمنا یک عدد جوش درشت هم در محل سیبیل‌دونی داشتم که ترکیب همه این عوامل من را به موجودی دوست داشتنی تبدیل کرده بود
آخرهای صحبت کمی اوضاع بهتر شد اما دوباره موقع برگشت و در تاکسی، فین فین‌ها و اشک‌ریزی شروع شد. با خودم گفتم الان آقای راننده فکر می‌کند چه بلایی سر این دختر آمده که این چنین زار می‌زند (لابد با خودش گفته، به خاطر تز گریه می‌کنم چون از راننده‌های دانشگاه بود و من هم که گاو پیشانی سفید، پرسید کی دفاع می‌کنی )  مجبور شدم به خاطر فین فین‌هایم از او عذرخواهی کنم و بگویم امان از این حساسیت فصلی
امروز صبح هم برای تماشای اول صبح و فعالیت موجودات با خواهرم جلوی درب حیاط رفتیم که رفتن همان و خارش چشم همان. خواهرم گفت که آنتی هیستامین بخوریم و تنها بسته قرص موجود، تاریخ مصرفش شش ماه گذشته بود. باید انتخاب می‌کردیم. لذا هر دومان ذکر بی‌خیال را زمزمه کردیم و  قرص تاریخ مصرف گذشته را خوردیم و راحت شدیم مامان جان فهمید و گفت: "بی‌تربیت‌ها!"
و احتمالا در دلشان گفته‌اند: "
میگن تحصیلات شعور نمیاره!"

چند روز بعد نوشت:
طبق بررسی‌های بعدی معلوم شد که آن تاریخ، تاریخ تولید بوده است آخه رو قرص تاریخ تولید مینویسن؟ خب ما فکر کردیم نوشته EXP نگو نوشته BEG. بس که قشنگ می‌نویسن. اگر می‌مردیم تقصیر استرسی بود که به خاطر گمان تاریخ مصرف گذشته بودن بود وگرنه که قرصها در حالت معمولی هم اثرشون ناچیزه چه برسه بعد گذشتن تاریخشون
درس عبرت: مواد تاریخ مصرف گذشته نخوریم. جیزه.


یازدهم اردیبهشت 95 || ساعت 18:07 || بندانگشتی

نظرات

مثلث عشقی
یا ذَاالقُدرةِ الكامِلَة

به مثلث عشقی معتقدم.  خدا و زن و مرد. دوست داشتن و محبت واقعی که با گره خداوند محکم شود، احترام و ادب به همراه دارد و حسابگری‌های دنیایی در آن کمرنگ است. انرژی چنین محبتی، اطرافیان را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد.

در دید و بازدیدهای نوروز، می‌شود محبت‌هایی را دید که در طی زمان نه تنها کم نشده‌اند بلکه شدت هم یافته‌اند و چه لذت‌بخش است همنشینی با چنین انسان‌هایی. محبتشان روزافزون باد.


جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبُر که خُلق کریم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید (حافظ)


بیرون از متن (یک)
 سال نو و بهار بر شما مبارک. امیدوارم سال میمون میمونی داشته باشیم و تلاش کنیم دست کم برای نزدیکانمان سال خوبی بسازیم.  :-)

بیرون از متن (دو)
  از  اول سال، دو تا کارتون تماشا کردم: زمزمه قلب (Whisper of the heart) و هتل ترانسیلوانیا دو (Hotel Transylvania 2). جالب بودند.

بیرون از متن (سه)
 ششم فروردین وبلاگم دو ساله شد. به سلامتی و مبارکی :D


نهم فروردین 95 || ساعت 04:18 || بندانگشتی

نظرات

خداحافظ گوسفند خاکستری!
یا مُعینَ مَنِ اسْتَعانَه

بله! اینجانب دوباره آمدم. گمان مبرید که از رساله خود نجات یافته‌ام. زهی خیال باطل...
من و جناب رساله همچنان درگیریم و از مقامات بالا فرمان رسید که فعلا در کسوت دانشجو در خدمت دانشگاه بمانم چرا که دانشگاه سال‌هاست که به بودنم عادت کرده است و تاب جدایی ندارد.

سال نود و چهار، گوسفندی بود خاکستری. مثل همه سال‌ها هم روزهای خوب داشت و هم بد. با وجودی که آنطور که دلم میخواست، پیش نرفتم اما از برایندش حس خوبی دارم.

یکی از مهم‌ترین هدف‌هایم در دور جدید چرخش زمین به دور خورشید، تغییر سبک زندگی در جهت مثبت است. کمینه کردن فعالیت‌های مجازی، تحرک بیشتر، تلاش برای تنظیم زمان خواب و مطالعه بیشتر.  تا خدا چه خواهد.

آخرین روزهای سالتان رنگی رنگی :)




بیست و هفتم اسفند 94 || ساعت 02:33 || بندانگشتی

نظرات

هیچ بهانه‌ای برای بد بودن قبول نیست!
یا عالم السرّ!


بیرون از متن (یک)
بعضی آدم‌ها وارد زندگیت میشند و اینقدر وجودت رو از حس‌های خوب پر می‌کنند که با خودت میگی: مگه میشه؟ مگه داریم؟ :D
خدا وجود همه کسانی که تجسمی از مهربانی و نور اویند را حفظ کند.

بیرون از متن (دو)
همچنان در مرحله بخون بخون بنویس بنویسم :) شاید تا مدتی طولانی نتونم مطلب جدید بنویسم. برام دعا کنید :)


سیزدهم آذر 94 || ساعت 04:04 || بندانگشتی

نظرات

ادوارد جان!
یا مهیمن!

در دوران دبیرستان، معمولا ما همدیگر را به اسم فامیلی صدا می‌زدیم (بعد در دانشگاه پیشرفت کردیم و اسم کوچک هم را صدا زدیم :P ). مثلا، می‌گفتیم پسته‌ای دفترت را به من می‌دهی یا شنبلیله‌ای چقدر درس خواندی؟ بعضی‌ها هم که محبتشان به هم بیشتر بود یک جانی جونی ته اسم فامیل اضافه می‌کردند.
حالا بعضی از فامیلی‌ها بود که یای نسبت در تهش نبود و اسم فامیلی هم اسم یک پسر بود. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد که در خانه داشتم تلفنی با دوستی صحبت می‌کردم (فرض کنید فامیل آن دوست ادوارد بوده باشد) و بعد، چند دقیقه یک بار اسمش را می‌گفتم. مثلا می‌گفتم نه ببین ادوارد جان اینطوری نیست! که ناگهان دیدم پدرم با چشم‌های گرد شده (و احتمالا خون گرفته :D ) دارند به من نگاه می‌کنند و خلاصه، این دوست ما هول شده بود اما بالاخره، توضیح داده بود که اسم فامیل دوستمان ادوارد است :) احتمالا هم‌کلاسی‌های علی پروین هم با چنین مشکلی مواجه شده باشند :D

چند وقت پیش در دانشگاه یکی از دوستانم مرا فقط به اسم فامیل صدا کرد و من را یاد این خاطره از دبیرستان انداخت.

بیرون از متن
همین دیگه :P صرفا جهت ارسال سیگنال حیاتی :D



دوازدهم آبان 94 || ساعت 04:57 || بندانگشتی

نظرات

جدل ممنوع!
یا راحم العبرات!



سلام بر وارث آدم (ع)! در ایام سوگواری سالار شهیدان (ع) ملتمس دعای شما خوبانم :)

بیرون از متن
همچنان درگیر تزم و تلاش برای رساندن به دفاع و در کنارش، با هدف کار کردن روی یک موضوع برای دوره پسادکتری، در یک کلاس که پایه موضوع است به صورت مستمع آزاد شرکت می‌کنم. البته با استاد درس که صحبت کردم، گفتند تعداد افرادی که در ایران در زمینه مد نظر شما کار می‌کنند کمند ولی قرار شده که کمک کنند تا بتوانم موقعیتی را برای کار پژوهشی پیدا کنم. خلاصه، از این که کمتر فرصت نوشتن دارم عذرخواهم. سعی می‌کنم آخر هفته‌ها وبلاگ را به روز کنم. ممنونم از حضورتون.



بیست و پنجم مهر 94 || ساعت 00:44 || بندانگشتی

عشق و انتظار و شیطان
یا من یحبّ الصّابرین!

دیروز دختر عمه‌ام که هم سن ماست، به خانه ما آمده بود و چه خوب شد که اینجا بود. همسرش برای مأموریت به عنوان تصویربردار با گروه خبری به سفر حج رفته است و ما بعد از شنیدن آن خبر بد و بعد از تماس‌های ناموفق با همسرش، شاهد لحظاتی پر از دلهره و عشق و انتظار بودیم. تماس با دیگر اعضای گروه خبری حاکی از آن بود که فعلا کسی از او خبری ندارد. با توجه به اینکه دختر عمه‌ام نیز با همسرش تقریبا همکار محسوب می‌شود، سرانجام شب توانست خبری از همسرش پیدا کند و چه لحظاتی بود وقتی با همسرش حرف زد. خدا را شکر سلامت بودند و فقط حین کمک‌رسانی به مردم در فشار جمعیت کمی آسیب دیده و مدتی در بیمارستان بستری شده بودند و گوشی‌اشان هم گم شده بود.

در آن لحظات سخت که تمام سعی‌ام را می‌کردم که دختر عمه‌ام را آرام کنم، درونم غوغایی بود و قلبم به شدت می‌تپید، به آنهایی فکر کردم که اسم عزیزشان در بین درگذشتگان است. به آنهایی که سالهاست منتظرند. سالهاست گوششان در انتظار خبری از عزیزشان است و با هر زنگ از جا می‌پرند. به آنها که ...

خدا تمامی این هزاران نفر مسلمان درگذشته را رحمت کند و به خانواده‌اشان صبر دهد. خدا کند آنها که هنوز ناپدیدند، سالم پیدا شوند.

شیطان‌های درون و برون چنین عمل می‌کنند. هدفشان غمگین کردن و ناامید کردن است. خیلی وقت‌ها وقتی کار خوبی می‌کنی سراغت می‌آیند. شیطان‌های درون و برون آدم را غمگین می‌خواهند. آدم را کسل و خسته و ناامید می‌خواهند. با دیدن شور و شادی آدم، از حسادت که یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شیطانی است، به خود می‌پیچند و با تمام قوا تلاش می‌کنند که تو را غمگین کنند و خنده‌های مستانه سر دهند. و صبوری یکی از مهم‌ترین راه‌های مقابله با آنهاست. قدرتمندانه و هوشمندانه صبوری کردن...

خدایا! از شر شیطان‌های درون و برونمان به تو پناه می‌بریم. کمکمان کن صبور باشیم.


سوم مهر 94 || ساعت 17:49 || بندانگشتی

نظرات

راستگویی
یا أمان الخائفین!


بیرون از متن
آقا مجتبی، یکی از دوستان خیلی خوبم، یک داستان کوتاه صوتی که نوشته خودشان است در وبلاگشان گذاشته‌اند (اینجا). از خواندنش لذت بردم. از دل بود و بر دل نشست. چه خوب که دوستانی چنین ناب دارم



سی ام شهریور 94 || ساعت 01:46 || بندانگشتی

فسقلی‌نوشت‌ (سه)
یا سبحان!

کاش ژست‌های انسان‌دوستی واقعی بود.
به امید روزی که صدای خنده شادمانه کودکان از تمام نقاط زمین شنیده شود.

منبع عکس!


بیست و ششم شهریور 94 || ساعت 01:25 || بندانگشتی

یسئلونک عن الروح ...
یا  عالم السِّر!

چند وقت پیش‌ها یک برنامه مستند تماشا کردم که راجع به مغز بود. اگر می‌خواستم از اول انتخاب رشته کنم، یکی از موضوعاتی که خیلی دوست دارم، همین علوم اعصاب و مطالعه شبکه شگفت انگیز و پیچیده مغز است (اگر فرصت کنم این نیمسال در کلاسش شرکت می‌کنم).
چیزی که برای من خیلی جالب بود، این است که در آن برنامه می‌خواست بگوید که افکار و احساسات و عقاید ما چیزی جز فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی که در مغز رخ می‌دهد نیست. یعنی، با تغییر مواد شیمیایی مغز و همینطور دستکاری فیزیکی می‌توان شخصیت و نوع تفکر فرد را تغییر داد. شاید اساس روانپزشکی هم همین باشد و  معمولا، آنها سعی می‌کنند با داروهای شیمیایی و یا دستکاری فیزیکی مغز مثلا با استفاده از امواج، شخص را درمان کنند.

سؤالی که ذهن من را به خود مشغول کرد این بود که پس روح چیست و ماهیت آن چیست؟ جایی خواندم که دانشمندی گفته بود، روح نمی‌تواند وجود داشته باشد چون اساسا یک ماهیت غیرفیزیکی نمی‌تواند بر یک ماهیت فیزیکی (یعنی اجزای بدن انسان) تأثیر بگذارد.
جای دیگری از آزمایشی صحبت شده بود که طی آن وزن چند انسان را در هنگام جان دادن اندازه گرفته بودند و کاهشی را در وزن در لحظه جان دادن گزارش کرده و آن را به روح نسبت داده بودند. اما صحت این آزمایش مورد تأیید قرار نگرفت، چرا که آزمایش فقط یک بار قابل تکرار بود و احتمال خطا زیاد.
بعضی هم معتقدند روح همان هویت و من انسان است.

اگر به معاد و بقای روح معتقد باشیم، پس باید روح چیزی باشد که همه اطلاعات ما را در طی زندگی در خود ذخیره داشته باشد. از طرفی، براساس عقایدمان، وقتی می‌خوابیم روح از جسممان خارج می‌شود و دوباره برمی‌گردد. حالا، این سؤال پیش می‌آید که پس خواب دیدن چیست؟ یک پدیده فیزیکی شیمیایی است یا حاصل از فعالیت‌های روح است؛ یعنی با وجودی که روح از جسم جداست اما باز هم ارتباط برقرار است؟

یک مسأله جالب در مورد خواب دیدن اینکه، در یک آزمایش در همان برنامه مستند، افرادی را روی تخت می‌خواباندند و با اعمال میدان‌های مغناطیسی و تغییر آنها شخص محیط‌های مختلف و حتی آدمهایی را می‌دید!
یا مثلا، چون زیاد پیش آمده است که در طول روز بخوابم و خب معمولا، در محیط سرو صدا هست، خوابهایی که دیده‌ام، تحت تأثیر آنها بوده است. مثلا، چند وقت پیش خواب دیدم یک مرد میانسال با موهای جوگندمی و کمی بلند، آمد بالای سرم نشست و یک برگه به او دادند که بخواند. او با صدای قشنگی شروع به خواندن کرد و من هم جلوی جمعیت، سرم روی بالش بود و با خودم فکر می‌کردم که چه ضایع است که من اینجا خوابیده‌ام:D بعد که ناگهان بیدار شدم، شنیدم که رادیو دارد با یکی از آهنگ‌سازان معروف که اتفاقا شبیه همان آقای خواب من بود، مصاحبه می‌کند و آواز هم پخش می‌کند. یعنی، انگار در قسمتی از خواب بودم که شنوایی با مغز در حال تبادل اطلاعات و داستان‌سازی بودند.

به نظرم بشر باید چیزی فراتر از فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیایی باشد. امیدوارم فرصت کنم تا بیشتر راجع به این موضوع مطالعه کنم. اگر دوستان کتاب خوبی در این زمینه‌ها می‌شناسند، ممنون می‌شوم معرفی کنند. :)

بیرون از متن (یک)
دوستی دارم که پزشکان برای او تشخیص یک بیماری روحی (شبیه شیزوفرنی) داده‌اند. من از اوایل آشنایی‌مان این را می‌دانستم و خب حساسیتی به رفتارهایش نداشتم. چند وقت پیش برای دیدنم به خانه‌امان آمد و وقتی داشت برایم اتفاقاتی که برایش رخ داده بود و تصوراتش را تعریف می‌کرد، حس کردم که اگر یک انسان با روح بزرگ کنارش بود که او احساس امنیت می‌کرد، خودش و آدم‌هایی که با او در ارتباط بودند اینقدر رنج نمی‌کشیدند. برایم خیلی جالب بود که مغزش از یک اتفاق ساده که من اصلا متوجه‌اش هم نمی‌شوم، یک ماجرای خیلی وحشتناک می‌ساخت. برای ذهن و قلب مهربانش آرامش آرزو می‌کنم.

بیرون از متن (دو)
تابستان هم با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش رو به پایان است. تلخی شروع حیات اخروی یک عزیز و شنیدن از رنج عزیزی دیگر و شیرینی دفاع یکی از عزیزترین‌هایم و دفاع یک دوست خیلی خوب و خبر قبولی در دکترا و ارشد و کارشناسی چند تا از دوستان خوبم و اقوام. امیدوارم که لحظات باقیمانده از تابستان برای همه ما پربرکت باشد. برای همه دوستان محصل در هر مقطعی، سال تحصیلی خیلی خوبی آرزو دارم.


بیست و دوم شهریور 94 || ساعت 02:42 || بندانگشتی

نظرات

خلق یک ایده نو
یا من هو فی حکمته لطیف!

یکی از کارهایی که دوست داشتم بتوانم انجام بدهم، نوشتن یک داستان علمی تخیلی است که تصویرسازی‌های آن را هم خودم انجام بدهم. گرچه در این دو زمینه استعداد چندانی ندارم. چندباری داستان‌های کوتاه معمولی نوشته‌ام اما به نظرم خلاقیت خاصی در آنها نبوده و به قولی، کلیشه‌ای بوده است.
مشکلی که من دارم این است که نمی‌توانم بفهمم که فکر و ایده‌ای که الان در ذهن من آمده است، فکر خودم است یا اثر خواندن یک داستان یا تماشای یک فیلم در گذشته‌های دور. حافظه قوی‌ای هم ندارم و همین، وضع را بدتر می‌کند و اعتماد به نفسم را کم می‌کند.
از طرفی، گاهی چیزی را که می‌نویسم، واقعا فکر خودم است اما زودتر از من هم کسی به آن فکر کرده و بهتر از من انجامش داده است.

این وضعیت موقع انجام کار علمی هم پیش می‌آید. یعنی، وقتی می‌خواهیم یک پروژه جدید تعریف کنیم ایده‌ای به ذهنمان می‌رسد و بعد که بررسی می‌کنیم می‌بینیم که یک نفر دیگر، چندین سال پیش در یک گوشه دیگر از دنیا آن را انجام داده است.

کتاب حکایت دولت و فرزانگی را که می‌خواندم، در فصل پانزدهم، مرد دولتمند به مرد جوان چنین وصیت می‌کرد: «... همه کتاب‌های کتابخانه‌ام را برای تو می‌گذارم. بعضی معتقدند که کتاب‌ها یکسر بی‌ارزشند. بر این اعتقادند که خودشان جهان را بازمی‌سازند و چون از دانشی که در کتاب‌ها یافت می‌شود بهره‌ای نبرده‌اند، وقت و ثروت هنگفتی را به هدر می‌دهند. از سوی دیگر، به تله اعتماد به هر آنچه کتاب‌ها می‌گویند نیفت. نگذار آنان که پیش از تو آمده‌اند، به جای تو بیاندیشند. فقط چیزی را نگه دار که فراسوی گذر زمان است.»
این تعادل برقرار کردن بین آنچه که مطالعه کردیم و بکر بودن آنچه که به عنوان ایده در ذهن ما خلق می‌شود، کار سختیست که طبق توصیه بزرگان با مطالعه غیرمنفعلانه زیاد، قابل دستیابی است. به قول استادی: «بخوانید! بخوانید! بخوانید! بعد بنویسید.»
شاید یک روز موفق شوم، داستان علمی ـ تخیلی بنویسم :-)

بیرون از متن
یکی از لذت‌های زندگی من هدیه دادن به دوستان و عزیزانیست که برام ارزشمندند. اول هفته پیش کلی کادو خریدم :P  اینم عکسش (با تشکر از دی جی کالا که امکان کادو هم داره :D). اون کادو که پاپیون داره برای خواهر جانه، یه چیزی لازم داشت، براش به صورت شگفتانه خریدم. بقیه‌اشونم کتابه که یکیش رو به خودم هدیه دادم :-) کتاب بابا لنگ دراز رو نداشتم و کامل نخونده بودم. خوندنش حس خوبی بهم داد. این سبک ساختن یک داستان با نوشتن نامه هم ایده جالبیه‌ها.


چهاردهم شهریور 94 || ساعت 00:33 || بندانگشتی

نظرات

کودک مریخی
یَا أَحَبَّ مِنْ کُلِّ حَبِیبٍ!

یادم است چند سال پیش در تلویزیون فیلمی را دیدم به نام کودک مریخی. داستانش راجع به آقای نویسنده‌ای بود که پسری را به فرزندی قبول کرده بود که فکر می‌کرد فضایی است. چون او را در یکی از میدان‌های شهر، رها شده پیدا کرده بودند و آن پسر با این تصور که از فضا آمده است، رنج رها شدنش را تسکین می‌داد. پس از تماشای آن فیلم به مامان جان گفتم که اگر پولدار شوم و تمام شرایط لازم را فراهم کنم، حتما بچه‌ای را که هیچکس دوستش ندارد به فرزندی قبول خواهم کرد. بعدها گزارشی از بهزیستی خواندم که در مورد بچه‌هایی بود که به خاطر نقص جسمی‌شان رها شده‌اند و معمولا به ندرت کسی آنها را برای فرزندخواندگی قبول می‌کند. تا جایی که بررسی کرده‌ام از نظر قانونی دختران مجرد بالای سی سال می‌توانند دخترها را به فرزندخواندگی قبول کنند و به نوعی سرپرست موقت آنها باشند و طبق قانون جدید می‌توانند برای داشتن فرصت برقراری ارتباط عاطفی با کودک، شش ماه هم مرخصی بگیرند.

هنوز به آن مرحله نرسیده‌ام، چون باید اول از نظر مالی به وضع پایدار برسم تا هم بتوانم خانه‌ای تهیه و آن را از نظر امکانات مناسب‌سازی کنم و درآمدم در حدی باشد که علاوه بر رفع نیازهای روزانه، بتوانم فردی را استخدام کنم که کارهایی مثل آشپزی و تمیزکردن خانه را انجام دهد تا من بتوانم هم به کارهای علمی و وظایف اجتماعی‌ام برسم و هم وظایف تربیتی و عاطفی مربوط به آن کودک را انجام دهم. نمی‌دانم به هدفم برسم یا نه ولی تلاشم را خواهم کرد که بتوانم کاری کنم که دست کم یک انسان احساس خوشبختی کند و شاید بتوانم این احساس را به انسان‌های بیشتری منتقل کنم.


بیرون از متن (یک)

 انجام بعضی کارها مثل باز کردن درب بطری است. آنقدر زور می‌زنیم و بعد یک جا خسته می‌‌شویم و آن را رها می‌کنیم و به فرد دیگری می‌سپاریم و آن فرد با یک تلاش کم، درب را باز می‌کند :D اما اگر تا جایی که می‌شود تلاش کنیم و کار را رها نکنیم، مطمئنن خودمان به لذت رسیدن به نتیجه خواهیم رسید.
دیروز استادی گفتند: وقتی می‌خواهید کاری را شروع کنید، همه چیز آسان است چون شانس تازه‌کار شامل حالتان می‌شود. بعد که کمی جلوتر می‌روید، به نگهبان آستانه می‌رسید و انگار همه عالم و آدم متحد می‌شوند که مانع پیش‌روی‌تان شوند اما اگر تلاش کنید و ناامید نشوید، این آستانه را رد خواهید کرد و به سرزمین برکت می‌رسید (براساس برداشتی از سفر قهرمان).
خدا را شکر یک هفته خیلی خوب را گذراندم و خیلی چیزها یاد گرفتم. مدتها بود که هفت روز پشت سر هم بیرون نرفته بودم. فکر می‌کردم که از نظر جسمی نتوانم اما این فقط یک ترس منفی بود و خوشبختانه مشکلی پیش نیامد. امیدوارم بتوانم در ادامه راه این آموخته‌ها را به کار ببندم و به نتیجه برسم. 

بیرون از متن (دو)
چند روز پیش چیزی غمگینم کرده بود. همینطور که در افکار خودم غرق بودم و گوشیم هم مثل بیشتر اوقات در وضع بی‌صدا بود، چشمم به صفحه‌اش افتاد. چهار تماس ناموفق از آقای ی! و لحظاتی بعد تماس مجدد. حدس زدم تماس ناخواسته باشد چون ساعاتی قبل با ایشان در مورد پروپوزالشان حرف زده بودیم اما گوشی را پاسخ دادم و صدای همهمه‌ای آشنا در گوشم پیچید. چون جواب ندادند، گوشی را قطع کردم و لحظاتی بعد پیامک زدند که حواسشان نبوده و تماس ناخواسته بوده است و عذرخواهی کردند. بعد دوباره یک پیامک که تو حرمم...
 عاشق همهمه حرم امام رضا (ع) ام. عاشق اینکه رو به روی ایوان طلا و نزدیک آرامگاه حر عاملی بنشینم و چشمانم را ببندم و در صدای آدمها و بال بال زدن کبوتران غرق شوم.
همان صدای همهمه کوتاه قلبم را آرام کرد.
میلاد امام رئوف (ع) پیشاپیش مبارک. امید که بتوانیم مثل آن حضرت (ع) رئوف باشیم.




سی و یکم مرداد 94 || ساعت 19:26 || بندانگشتی

سیگار اخه (به فتح الف) :D
یا خالق الأنام!

یکی از آن چیزهایی که ممکن است من را تا مرز نابودی بکشاند، قرار گرفتن در معرض دود سیگار است. گاهی حتی بوی دست چندم آن هم سیستم تنفسی من را آزار می‌دهد. مثلا، آن مدتی که در یک دانشکده پسرانه تدریس می‌کردم، از بوی برگه‌های دانشجوها می‌توانستم حدس بزنم که کدامشان قبل از امتحان سیگار کشیده است و حتی از استشمام آن بو هم سرفه‌ام می‌گرفت.
یک حس درونی بدی هم که دارم و شاید درست نباشد این است که اگر بفهمم فردی سیگاری است، هر چقدر هم دارای مقام و منزلت باشد، مرتبه او  در ذهن من پایین می‌آید، چون به نظرم سیگار کشیدن یک جورهایی ضایع کردن حق دیگران است؛ بگذریم. اینها را گفتم که یک خاطره تعریف کنم.

هر وقت به دانشکده استاد راهنمایم بروم، چون در محدوده آن دانشکده امکان ورود عمومی ماشین نیست، معمولا برای سوار شدن به تاکسی به جلوی درب جنوبی دانشگاهمان می‌روم. برای رسیدن به خیابان اصلی، باید از یک خیابان که نسبت به خیابان اصلی ارتفاع بالاتری دارد به خیابان اصلی وارد شوم (شکل مقطع دو خیابان که من باید از نقطه یک به نقطه دو برسم). در آن قسمت از شکل که با دایره قرمز مشخص کرده‌ام شیب خیلی تند است و کنترل چهارچرخی برای من سخت می‌شود و درنتیجه، در این قسمت از افراد در حال گذر کمک می‌گیرم. البته یک بار قصد کردم فعل خواستن را در این قسمت صرف کنم و دچار یک دوران نود درجه‌ای شدم  و نزدیک بود فعل به فنا رفتن صرف شود :D
القصه! یک بار که دانشگاه خلوت بود و تک و توک کسی رد می‌شد، بدون دقت از آقای در حال عبوری کمک خواستم. ایشان هم با مهربانی به کمکم آمدند اما وقتی دسته‌های صندلی مرا گرفتند، احساس کردم که سرم در هاله‌ای از دود قرار گرفت و من در حالی که متعجب شده بودم، سیستم تنفسی را قطع کردم و با گوشه چشمم به سمت چپ نگاه کردم و متوجه شدم که بله، آن آقا در حال کشیدن سیگار بوده و وقتی برای کمک به من آمده سیگار را در دست چپش نگه داشته است و بدین ترتیب، من دودی شدم. پس از عبور از آن قسمت، از آن آقا تشکر کردم و در حالی به حرکت خود ادامه دادم که مقنعه‌ام بوی سیگار گرفته بود و مجبور بودم تا خانه بینی‌ام را  از کار بیاندازم تا حالم بد نشود.

نتیجه اخلاقی: دونت اسموک پلیززززززززززززززز :-)



چهارم مرداد 94 || ساعت 18:33 || بندانگشتی

نظرات

فسقلی‌نوشت‌ (دو)
یا کریم الصفح!

اندر معضلات کار شبیه‌سازی

ـ چشمانت را باز می‌کنی و گوشی‌ات را برمی‌داری، یک پیامک از آقای دکتر ب:
حجم پرشده، اجراهامون قطع شده، دوباره بزارید اجرا (بعد از هشت روز اجرا :|)

ـ پیام سیستم پردازش سریع دانشگاه:
برق قطع شده و اجراهایتان از اول شروع شده است!

ـ دکمه اتصال را می‌زنی و منتظر می‌مانی: Network error: Connection Timed out یعنی شبکه کلاستر قطع است و کارت باز عقب می‌افتد.

و این چنین است که می‌شوی یک دانشجوی دکترای سنوات تمام شده‌!


بیست و ششم تیر 94 || ساعت 09:39 || بندانگشتی

.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]